تبليغاتX
EGYPT - دایره خورشید «آتن» (Aten)
مصر تاريخ و هنر

بر پایه یکی از اسطوره های نامدار مصری را نخست در میان تاریکی و در آبهای کیهانی بنام «نو» (Nu) و درون یک تخم مرغ پدیدار شد. برخی اسطوره های دیگر می گویند که او از میان یک گل نیلوفر برآمد و پس می توان نمایش گل نیلوفر در هنر مردمان کهن را با اندیشه خورشید در پیوند دانست. اسطوره می گوید که برپایه خواست را، «شو» (Shu) خدای باد و خشکی، «تفروت» (Tefrut) خدای نم و باران، «گب» (Geb) خدای زمین و «نوت» (Nut) ایزد بانوی آسمان آفریده شدند. پس زمین، آسمان، باد و باران آفریده شدند و این جهان پی ریزی شد. داستان می گوید پس از آفرینش همه چیز سرانجام مردم پدیدار شدند و را به میان مردم آمده و پادشاه روی زمین شده تختگاهش شهری بود که پسان تر به «شهر آفتاب» شناخته شد.

پس از چندی «ایزیس» (Isis) ایزد بانوی تخت و زندگی که یک زن بود و به پادشاهی را رشک می ورزید، با آب دهان را و نیز با جادوگری ماری سهمگین ساخت و روزی آن مار «را» را نیشی زهرآگین زد. را از درد به خود پیچید و مرگ را در جلوی چشمانش دید. فرزندان و آفریدگانش نزد وی در شهر آفتاب گرد آمدند. سرانجام ایزیس «را» را فریفت و او را وادار ساخت تا «نام پنهانی» را که در سینه او بود به او بگوید. زیرا این نام برای دارنده آن نیرو و توان آسمانی آورده و او را پادشاه می ساخت. را برای اینکه از درد رهایی یابد و تندرستی اش را باز یابد به ناچار آن نام را به ایزیس گفت. ایزیس نیز با جادو زهر را از تن را بیرون کشید و را تندرستی اش را باز یافته اما پیر و فرتوت شده بود.

هنگام پیری را مردم درباره او درشت خویی کردند و با خودخواهی درباره او سخنانی بر زبان آوردند. را از این سخنان سخت خشمگین شد. سرانجام پس از اینکه او همه خدایان را در تختگاهش «شهر آفتاب» گردآورد، با رایزنی آنها برآن شد تا «هاتور» (Hathor) ایزد بانوی راه شیری را به زمین فرستاده تا او با جادوی «چشم را» که در پیکر او بود، مردم را نابود سازد. هاتور دست به کار شد و به زمین آمد و چنان مردم را کشتار کرد که رودهای خون در زمین جاری شد. اما سرانجام را که دید دیگر هیچ مردمی بر زمین نخواهد بود، از کرده خود پشیمان شد. پس به فرمان او جامهای پر از می را به جایی بردند که هاتور در آنجا می خواست خون مردم را بنوشد. آن جامهای می را برزمین ریختند و بجای خون رودهایی از می سرخ رنگ بر زمین روان شد. پس از آن هاتور که جویهای پر از می را با خون مردم اشتباه گرفته بود، از نوشیدن آنها سست و مست شد و دست از کشتار مردم کشید.

را او را نزد خود فرا خواند و چون هاتور ایزد بانویی مست بود را شیفته او گشت و از آن پس هاتور همسر او شد. بر پایه این اسطوره است که از آن پس مصریان هنگام پیشروی نیل پیشکشهای بسیاری از می به این ایزد بانو می دادند و زنان و مردان در جشنی بزرگ گرد می آمده به میگساری می پرداختند. هاتور از آن پس جایگاهی چون «آناهیتا» ایزد بانوی ایرانیان باستان یا «آفرودیت» یونانی داشت.

پس از آن را که فرتوت بود برآن شد تا از مردم دور شده به آسمان برود. پس نوت و شو به او کمک کردند تا او به آسمان رود. هنگامیکه او از زمین رفت تاریکی زمین را فرا گرفت. مردم ترسیدند و از کردارهای پیشین خود پشیمان شده بسیار گریستند. اما را دوباره از افق شرق پدیدار شد و روشناییش بر زمین تابید. پس پیروان او خوشحال شده و بر دشمنان خورشید و روشنایی یورش برده آنها را کشتار نمودند. را از این کردار آنها خوشنود شد. پس گناهان مردم را بخشود و برآن شد برای همیشه از زمین دور شده و در آسمان گردش کند.

آنگاه او راه گردش خود را در آسمان برگزید و مسیر خود را به 24 جایگاه آسمانی بخش بندی کرد که 12 بخش آن در آسمان روز و 12 جایگاه در شب بود. به راستی هم اکنون که مردمان کنونی شبانه روز را 24 ساعت می دانند و ساعتی را که بکار می برند به 12 ساعت بخش بندی شده است هیچگاه به دیرینگی این بخش بندی نمی اندیشند.

او برای اینکه پیروانش پس از مرگ نزد او بیایند، دشت «آالو» (Aalu) را در شرق آسمان آفرید تا آنها پس از مرگ در آنجا زندگی کنند. پس نوت چون گاوی ماده در آسمان رفت و شو این گاو ماده را بلند کرده با ستارگانی که به تن او چسبیده بودند، در آسمان گذاشت. گب همسر نوت به زمین آمد تا کردار جانوران خزنده و ترسناک مانند مارها، سوسمارها و اسبان آبی را که دشمن را بودند، به او گزارش کند. «توت» (Thoth) خدای ماه با ستایش از سوی را گاهی به جهان زیرین که «دوات» (Duat) نام داشت می رفت تا به آنجا سرکشی کرده و کردار مردم را در دفتر خود نگاشته و بدکاران را در آنجا گرفتار سازد.

چنین بود که را پس از اینکه هستی ها و مردم را آفرید و جهان را به سامان درآورد به آسمان رفت و در جایگاه آسمانی خود به گردش پرداخت. پس مصریان این دایره آسمانی را نیایش می کردند و در اسطوره ها خود را پدید آمده از اشک چشم او دانسته یا خود را «گله های را» می خواندند.

آیین پرستش را نخست در شهری پایه گذاری شد که در نوشته های هیروگلیف «لونو» (Lunu) آوانگاری شده است. در زبان مصری لونو به معنی «جایگاه ستونها» است. لونو در مصر پایین و در شرق دلتا نزدیک شهر کنونی قاهره بود. با گذشت روزگار و با پیشرفت آیین های خورشید پرستی در مصر، لونو پایتخت نامدار پرستش خورشید در سراسر مصر گردیده و از سوی مصریان به «شهر آفتاب» نامدار شد. همین نام بود که یونانیان سرانجام آنرا برگردان نموده آنرا «هلیوپولیس» (Heliopolis) خواندند و پیشتر دیدیم که مصریان باور داشتند این شهر تختگاه را پیش از بالا رفت او به آسمان بوده است.

نزدیک این شهر چشمه ای بود که به باور مصریان را روزگاری چهره اش را در آن می شست و هزاران سال پس از آن تازیان آنرا «عین شمس» (چشمه خورشید) می خواندند. نزدیک چشمه درخت چنار بسیار بزرگی بود که مصریان با ستایش بسیار به آن نگریسته و باور داشتند «بنو» (Bennu) بای (Ba) را خودش را از آتشی بزرگ که برروی آن درخت افتاده آفرید.

در شهر لونو بود که قربانی ها بر فراز تپه های سنگی انجام می شد و این آیین هنگامی بود که می خواستند مومیایی مردگان را در این تپه های برافراشته بگذارند. برخی گمان می برند که اندیشه برپایی این تپه های سنگی از گردآمدن و برجای ماندن گل و لای های پس از پیشروی آب نیل پدیدار شده باشد.

از همی روی بود که با گذشت روزگار انگیزه برپایی اهرام بزرگ و ستونهای بلند پدیدار شد و اسطوره هایی نگاشته شد که برپایه آن در آغاز آفرینش تپه های سنگی از همان آبهای نو (Nu) پدیدار شد. با گسترش این اسطوره ها مصریان باور کردند که یکی از این تپه ها که در شهر لونو بود، همان نخستین تپه برآمده از آب نو بوده و جایگاه «آتوم» (Atum) یکی از خدایان بزرگ شهر لونو است. آنها این تپه سنگی را «بن بن» (Benben) نامیده و می گفتند این تپه جایگاهی است که در آغاز آفرینش نخستین پرتوهای خورشید بر آن تپه تابیده و نزد مصریان بسیار مقدس بود. به احتمال بسیار همین تپه های سنگی بود که اندیشه برپایی اهرام سترگ مصر را پدیدار ساخت.

مصریان که در جستجوی سیما و نمودهای خورشید بودند، هنگامی که پراکندگی نور خورشید را در افق می دیدند آنرا چون ستونی برافراشته از روشنایی در افق آسمان می دیدند. پس آرام آرام اندیشه برپایی ستونهای سنگی در باور مصریان ریشه دواند و به راستی نام شهر لونو دارای پیوندی آشکار با ستونهای سنگی بود.

 

 

پس با گذشت زمان ستونهای سنگی را یکی از نمادهای خورشید دانسته و در آغاز پادشاهی خاندان پنجم (2965-2631 پ.م) پرستشگاههایی را برپا نمودند که در آن ستونهای سنگی برافراشته بود. این پرستشگاهها سقف نداشت زیرا بر این باور بودند که پرتو های خورشید باید به آن تابیده شود. آنگاه که اندیشه های برپایی آن تپه های سنگی هرمی با ساخت این ستونها در آمیخت، ستونها را چهار گوش و چنان ساختند که بر بالای آنها هرمی چهارگوش گذاشته شده بود. از آن ستونهای سنگی برافراشته شده هم اینک با یافته های باستان شناسان 28 ستون سنگی برجای مانده و یک ستون سنگی پایان نیافته نیز پیدا شده است.

 

 

مصریان مانند دیگر مردمان کهن پدیده های طبیعی و جانوران را نمادهایی از نیروهای فرازمینی دانسته هرکدام را سیمایی از خدایان اسطوره ای خود دانسته باورهایی درباره آنها داشتند. گاهی درباره خورشید می پنداشتند که ایزد بانوی آسمان نوت که با انگشتان دستانش در غرب و پنج های پاهایش در شرق بر فراز زمین کمانه زده است، هر غروب خورشید را در دهان خود فروخورده و در سپیده دم آنرا می زاید. پس در برخی نوشته های هیروگلیف او را نوت مادر «را» و هنگامیکه نوت و هاتور یکی پنداشته شد، هاتور را مادر «را» خوانده هر دو را مانند گاوی ماده نمایش می دادند.

آنها در هنر پیکره نگاری خود بیشتر خدایان خود را چون انسانی با سر جانوری که نماد آنها بود نمایش می دادند. را نخست در نگاره های مصری مانند مردی بود که تاج فرعون را بر سر داشت یا دایره خورشید بر سرش بود. اینگونه نمایش نشانه پادشاهی او بر دیگر خدایان مصری بود. با گذشت سده ها و هنگامیکه آیین های پرستش «هوروس» در مصر فراگیر شده و «را» را با او در آمیختند، او را مانند مردی با سر شاهین نمایش می دادند که دایره خورشیدی بر سرش بود. گاهی را در پیوند با جایگاه خورشید در آسمان نمایش داده می شد. پس چنین می اندیشیدند که هنگام برآمدن خورشید یک کودک، در هنگام نیمروز مردی جوان و هنگام غروب مردی سالخورده است.

 

 

در اسطوره ها برای هربار گردش خورشید دوره زایش، کودکی، جوانی و سالخوردگی را برای آن می پنداشتند. باور براین بود که را از زمین به آسمان رفته و اجازه داده تا «ازیریس» (Osiris) و سپس «هوروس» (Horus) جانشینان او در زمین باشند.

چنین بود که با گذشت روزگار او را در سپیده دم و هنگام پدیدار شدن در شرق مانند سوسک سیاه بیابانی که سرگین جابجا می کند پنداشته او را «خپرا» (Khepra) نامیدند. هنگام غروب او را «آتوم» (Atum) (در مانند نمودن او به آتوم خدای سالخورده شهر لونو) و هنگام نیمروز که در اوج آسمان و جوانی بود او نخست با همان نام خود «را» و پسان تر در آمیزش با هوروس او را «را-هراختی» (Ra-Harakhty) یعنی «را که هوروس دو افق اوست» خواندند.

«با تو پیمان می بندیم ای تو که در چهره «خپرا» آمدی ... تو که بر تختت می نشینی. تو در آسمان برمی خیزی و مادرت نوت را روشن می کنی. مادرت نوت دستانش را باز کرده و با تو پیمان بسته است ... ایزد بانو «مات» (Maat) تو را در روز در آغوش می گیرد. شاید را نیروی آسمانی، شکوه و سخن درست ببخشد. مانند سیمای یک روان زنده مانند «هراختی» به «کا»ی ازیریس خیره شود...» بخشی از کتاب مردگان-سرودی به را

«چه زیبا هستی تو بر افق آسمان و آن هنگام که دو سرزمین ] مصر بالا و مصر پایین[ با رنگ پیروزه انباشته شده است. این «را-هراختی» فرزند آسمانی و جانشین جاودانی است.» از نوشته های پرستشگاه «خراف» (Kheruf)

«سوسوکنان از افق آسمان تو دو سرزمین را با روشنایی پیروزه رنگ پر کرده ای. این را-هراختی خوان آسمانی است. جانشین جاودانی که خود را آفرید و ساخت» از نوشته های پاپیروس «نخت» (Nekht)

«درود بر تو ای سرور جاودانگی آتوم بزرگ جاودانه، تو به افق آسمان پیوسته شده ای»

به باور مصریان روان یک هستی چه انسان و چه خدایان مصر از پنج بخش هستی یافته که آنها را «ایب» (Ib) یا قلب، «شوت» (Sheut) یاسایه، «رن» (Ren) یا نام، «با» (Ba) یا روح و «کا» (Ka) یا همزاد می دانستند. از میان این پنج بخش درباره دو بخش پایانی بسیار نوشته اند. گمان می رود که واژه «با» به معنی «نیرو»، «توان»، «شکوه» و «نام آوری» است. پس هنگامیکه به باور مصریان خدایی در زندگی مردم دخالت می کرد گفته می شد که بای او در میان مردم آمده است. پس هنگام روشنایی زمین بای او در زمین پدیدار بود. از آنجا که با را نیروی آسمانی می پنداشتند، در نوشته های هیروگلیف آنرا مانند یک پرنده بویژه شاهین در پرواز نمایش می دادند. آنها گمان می کردند پس از مرگ بای هر انسان مانند پرنده ای از او جدا شده به پرواز درآمده و به کا در زندگی پس از مرگ می پیوندد. واژه «کا» در زبان مصری به معنی «گاو نر» است و گمان می رود به راستی گونه نوشته شده آوایی است که از دهان یک گاو بیرون می آید.

مصریان می پنداشتند که کا نیروی زندگی و یک همزاد بود و مانند انسان زنده و حتی پس از مرگ نیز به خوراک و آشامیدنی نیازمند بود. بر همین پایه بود که مصریان به آرامگاه مردگان خود خوراک و آشامیدنی پیشکش می کردند تا کای انسان مرده در زندگی پس از مرگ زنده بماند.

آنها می پنداشتند که بای را همان پرنده «بنو» (Bennu) بود که از آتشی بزرگ که بر روی درخت چنار مقدس در شهر لونو افتاده بود آفریده شده و از آنجا که نخستین پرتو های خورشید به ستون بن بن تابیده بود، باور داشتند که این پرنده هم اکنون بر این ستون سنگی جای گرفته است. پس هنگام برآمدن خورشید و تابیدن پرتو های خورشید به زمین پای این پرنده در زندگی هستی های روی زمین در میان است. در هنر مصری بنو را مانند یک مرغ ماهیخوار خاکستری، ارغوانی و سفید با نوک بلند و دو تاج با پرهای بلند نمایش می دادند. گاهی نیز او را مانند یک گنجشک زرد یا مانند شاهینی با پرهای سرخ و زرین نمایش می دادند.

 

 

پس بنو روح «را» خدای خورشید بود که در نوشته های مصری دارای برنام «سرور شادی ها»، «بالارونده» و... بود. نام بنو با واژه مصری weben به معنی «برآمدن با درخشندگی» یا «درخشش» هم ریشه است و به راستی که او همسان سیمرغ یا phoenix در اسطوره های مردمان دیگر بود.

«من پرنده بنو روح «را» و راهنمای خدایان در «دوات» ]جهان زیرین[ هستم» (بخشی از کتاب مردگان)

همچنانکه درباره بای «را» مصریان او را همچون پرنده ای رازآلود می پنداشتند، کای او «منور» (Mnewer) نام داشت که سرچشمه این نام روشن نیست. پیشتر درباره واژه کا و پیوند آن با گاونر سخن گفتیم. در اسطوره های مردمان گوناگون اندیشه گاو نر آشکارا در پیوند با اندیشه های ماه و بویژه خورشید بود. پس مصریان منور را گاوی نر پنداشته و در پیکره نگاری آنها آن را چنان نمایش می دادند که در میان شاخهایش دایره خورشید دیده می شد. پس چنان شد که پرستشگاهی در شهر لونو برای او برپا شد. گاو نر سراسر سیاه رنگ را در پیرامون شهر یافته آنرا منور نامیده و به پرستشگاه برده به پرستش او می پرداختند. همین آیین بود که در سده های پسین در سراسر مصر گسترش یافت و از آن پس آیین گاونر «آپیس» (Apis) پدیدار گشت و چنین بود که در اسطوره های گوناگون مصری «را» را «سرورجهانی، گاونر لونو و ...» نیز می خواندند.

مصریان نمادهای دیگری نیز برای نمایش اندیشه های خورشید داشتند. «آنخ» (Ankh) نماد «زندگی» بود که باور داشتند از سوی خورشید به خدایان بخشیده شده است. در نوشته های هیروگلیف نگاره این واژه را «زندگی» برگردان نموده اند. زیرا ریشه واژه مصری *nh به معنی زندگی است. در بیشتر پیکره نگاری ها، خدایان مصری به گونه ای نمایش داده شده اند که با نوک انگشتانشان حلقه این نماد را برداشته اند. هنوز گمانهای بسیاری درباره سرچشمه این نماد زده شده برخی می پندارند این نماد با تاجی هنگام برآمدن خورشید از افق و در پیرامون آن در پشت گرد و غبار نمایان است در پیوند بوده و گروهی می پندارند که این نماد نگاره بند کمربند یا کفش است. اما نباید شک داشت که سرچشمه آن هرچه که می خواهد باشد، این نماد به گونه ای با اندیشه بستن زندگی، نیروی نگهداری و پاسداری از آن و نیروی زندگی بخشیده شده از سوی خورشید در پیوند است.

 

آنوبیس (Anubis) یکی از خدایان مصری که در دستش آنخ دیده می شود.

این نماد پسان تر به گونه ای دیگر نمایش داده شد که مانند یک حلقه و یا گلوله بود و آنرا «شنو» (Shenu) به معنی «دربرداشتن» می نامیدند. در نگاره های مصری چندین خدا این دایره را در دست دارند که نامدارترین آنها «هوروس» خدای آسمان بود.

 

 

به احتمال بسیار سرچشمه های این حلقه های زندگی که با بخشش زندگی، شکوه و پادشاهی از سوی خورشید در پیوند بود با سرچشمه اندیشه نمایش حلقه های در دست خدایان در هنر دیگر مردمان کهن (بویژه مردمان میان رودان) یکسان بود. روشنایی و گرمای خورشید بود که شادی و سرزندگی را به همراه داشت و گونه ای پندار را دراین باره آفرید.

اما را نمادهای نامدار دیگری نیز داشت. مصریان هنگامیکه اندیشه «دایره» بودن خورشید را در نظر گرفتند، ناخودآگاه این واژه را بجای خورشید در بسیاری از نوشته های خود بکار گرفته و با گذشت زمان دایره (Disk) نامدارترین نماد خورشید گشت. داستان دایره در مصر سرگذشتی شگفت انگیز داشت. مصریان به دایره خورشید «آتن» (Aten) می گفتند و به راستی واژه آتن به معنی «دایره» است. اما از آنجا که خورشید خود مانند دایره ای درخشان بود آرام آرام این واژه تنها با آتن پیوند یافت و مصریان در نوشته های خود هرجا که این واژه را بکار می بردند، اشاره آنها به «را» و خورشید بود. در نوشته های هیروگلیف آتن را مانند دایره ای کوچک که نقطه ای در میانه آن بود و نیز مانند گلوله نمایش می دادند.

پس اندیشه دایره با خورشید همسان گشت و آنرا در نوشته های هیروگلیف به گونه غیرمستقیم در پیوند با نیروی روشنایی و زندگی نمایش می دادند:

«آنهاییکه در مرگ هستند برای دیدن تو برخواهند خاست. آنها نفس می کشند و هنگامیکه دایره از افق برخیزد به چهره ات خواهند نگریست»

«تو ]را[ در افق آسمان برخاستی و دایره ات هنگامیکه برای دادن زندگی به جهان بر بلندی کوه آمد ستایش می شود. تو برخاستی! تو برخاستی! و از سوی نو (Nu) آمدی، تو دوباره جوانیت را آغاز کردی و تو زندگیت را از جایی که دیروز بودی آغاز کردی...» بخشی از کتاب مردگان

«درود بر او ای هستی باشکوه، تو که همه پادشاهی به تو بخشیده شده است. ای «تم-هراختی» (Tem-Harakhty) هنگامیکه تو در افق آسمان برمی خیزی، همه مردم اشک شادی می ریزند... تو خود را پیاپی می سازی و در روزگار خودت مانند دایره در مادرت هاتور هستی. پس در هر جایی قلبها با شادی برآمدن جاودانه تو می تپد.» بخشی از کتاب مردگان

«او کیست؟ تو «تم» (Temu) ]آتوم[ جای گرفته در دایره اش است. اما دیگران می گویند او «را» است هنگامیکه در افق شرقی آسمان برخاست»

«ای تو که در تخم مرغت هستی، که از دایره ات بر افق برخاسته و بر پرتوهای زرینت در بلندای آسمان درخشیدی ...»

اندیشه دایره خورشید نخستین بار در نوشته های روزگار خاندان دوازدهم (2212-2000 پ.م) و نیز در داستان نامدار «سینوهه» آورده شد و با گذشت زمان هنگامیکه اندیشه را با اندیشه هوروس در آمیخت و خورشید نیمروز را «را-هراختی» خواندند، انگاره این دایره به آنها اشاره داشت. در دوران «آمارنا» Amarna این آمیزش نماد یک سرچشمه انرژی و نیروی زندگی گردید و چنان شد آنرا با نماد حلقه های زندگی شنو یکسان انگاشته و در نوشته های هیروگلیف آنرا مانند همان گلوله شنو نمایش می دادند.

اوج باور به این دایره خورشید بدست «آمنهوتپ چهارم» (1380-1362 پ.م) بود که از باوری شگفت آور سخن گفت. این فرعون نام خود را به «اخناتون» (Akhenaten) یعنی «آتن شادی می کند» ، برگرداند و فرمان داد در سراسر سرزمینهای در فرمانش تنها و تنها همان دایره خورشید که آنرا خدای یگانه خود می پنداشت پرستیده شود. در بسیاری از ستونهای برجا مانده از دوران او برنام این فرعون را چنین نوشته اند:

«را-هوروس که در افق بنام روشنایی که در دایره خورشید است، شادی می کند»

این نام پسان تر و در بسیاری از نوشته های زمان اخناتون کوتاه شده و تنها آنرا آتن نوشته اند. پس اخناتون به راستی به دنبال گسترش یک خدا بود او خورشید و دایره آنرا همان تنها خدا می پنداشت.

«تو در قلب من جای داری، و جز پسرت اخناتون کسی دیگر تو را نشناخته است، تو با خرد و توان خویش او را فرزانه ساختی...

جهان در دست توست، به همان صورت که آنرا ساخته ای، چون می تابی همه زنده می شوند، و چون پنهان می شوی همه می میرند، از آنجا که خود درازی زندگی خویشی، مردم زندگی را از تو می گیرند تا آن زمان که چشمانشان به زیبایی توست و تا آن زمان که پنهان می شوی و چون در غرب فرومی نشینی همه کارها می ایستد...

اخناتون که زندگیش دراز است و برای سرور همه همسران شاه و محبوبه اش که بانوی دو سرزمین است، «نفر-نفرو-آتن» نفرتیتی که جاودان زنده و خرم بماناد»

 

اخناتون و همسرش نفرتیتی هنگام پرستش دایره خورشید

شگفت انگیز است که اخناتون دستور داد در سرزمین در فرمانش هیچ خدای دیگری جز آتن یا هستی که در دایره خورشید بود پرستیده نشود و شگفت انگیز تر اینکه او دستور داد که برای این دایره خورشید برخلاف دیگر خدایان مصری هیچ پیکره یا تصویری برپا نشود. او پایتخت را به شهری نو جابجا کرد که نامش را «اختاتن» (Akhtaten) یعنی «افق آتن» گذاردند. اما کردارهای او خشم کاهنان را که هزاران سال دارای شیوه های دینی دیگری بودند برانگیخت.

پس از مرگ او و در روزگار پادشاهی دامادش «توت آنخ آمون» کاهنان دوباره کیش های کهن را آوردند و بردن نامهای «اخناتون» و حتی گفتن سخنی درباره پرستش دایره خورشید فراموش شد. اما با آنکه کیش نوین که اخناتون درباره پرستش آتن سخن گفته بود، دیگر بازنگشت، اما گسترش اندیشه خورشید و پرستش «را» و نیز نگاه دیرین به خود دایره زرین خورشیدی فراموش نشد و نمایش آن به همراه نمادهای دیگر خدایان پیوسته بود.

برداشت از تارنمای در جستجوی سده های فراموش شده  نویسنده  آریارمنا

http://ariaramnes.blogsky.com

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 1:58  توسط amir  |