تبليغاتX
EGYPT
مصر تاريخ و هنر

در این بخش شرحی از چگونگی یافتن قبر "توت انخ آمون" فرعون مشهور مصر و باز گشایی آرامگاه وی برای اولین بار بعد از چندین سال را خواهید خواند....
کار حفاری می بایست متوقف می شد . " جرج هربرت " و پنجمین لرد خانواده " کارناروون " طی سرمایه گذاری 25 هزار پوندی خود ( معادل نیم میلیون دلار کنونی ) که ظرف شش سال در اختیار باستانشناسی به نام " هاوارد کارتر " قرار داده بودند، به جز 13 کوزه مرمر سفید چیز دیگری در دره شاهان نیافتند. اکنون تابستان سال 1922 ، این اشراف زاده ناخرسند به این نتیجه رسیده بود که می بایست رویای گور گمشده " توت انخ آمون " را به کنار نهد .



اما کارتر مصمم بود به کار خود ادامه دهد . این باستانشناس با شکست کامل آرزوی دیرینه اش مواجه بود،از اینرو شجاعانه اعلام داشت که کار را به هزینه خود ادامه خواهد داد . با توجه به وضعیت مالی کارتر که نشان دهنده تو خالی بودن عهد وسوگند وی بود ، لرد کارناروون تحت تاثیر عزم دوست خود، با اکراه موافقت نمود که فقط یک سال دیگر هزینه کاوش را تقبل کند .
کارتر دراعتقاد خود به این مسئله که مقبره محل دفن " توت انخ آمون " در " دره شاهان" دست نخورده می باشد عملا تنها بود . در سال 1922 پافشاری او در جستجوهایش ، سبب ریشخند و استهزاء برخی از همکارانش گردیده بود . علاقه او به کشف این گور 15 سال پیش در سال 1907 برانگیخته شد و این زمانی بود که یک حقوقدان ثروتمند امریکایی به نام  " تئودوردیویس " که در زمان بازنشستگی خویش به باستانشناسی روی آورده بود ، به حفره کوچکی برخورد که قطعاتی از حلقه های گل ، خرده های نان و کوزه های شراب درآن موجود بود و بر روی برخی از اشیاء ،  مهرسلطنتی " توت انخ آمون " وجود داشت .

 
همانگونه که بررسیهای بعدی نشان داد ، این اشیاء عتیقه فی الواقع پس مانده های مراسم خاکسپاری آن فرعون بودند اما " دیویس " ادعا می کرد که محل گور را پیدا کرده است ولی " کارتر " این ادعا را رد می کرد . کشف مهرهای " توت انخ آمون" ، کارتر را به این فکر انداخت که آرامگاه این فرعون جوان در محدوده مثلثی دو نیم هکتاری که محل حفاری " دیویس " بود قرار دارد ، یعنی همان محدوده در برگیرنده گورهای  سه فرعون دیگر به نامهای " رامسس دوم"، "مرنپتاه" و" رامسس ششم " . تصمیم او به حفاری دراین محدوده ، نشان دهنده عزم و لجاجت و یکدندگی او بود.
آنگاه صبح هیجان انگیز 4 نوامبر سال 1922 فرا رسید . همزمان با آخرین حفاری " کارتر " در جایی که توده سنگهای مربوط به مقبره " رامسس ششم" برروی هم انباشته شده بود ، سکوت عجیبی حکمفرما بود. کار گران او پله ای را که در قاعده یک سنگ تراشیده شده بود کشف نموده بودند و منتظر ورود او بودند . کارتر دستور داد که که به فوریت کار حفاری ادامه یابد ، و خود با هیجان به تماشای پدیدار شدن پلکان ایستاد . شانزده پله به یک گذرگاه زیر زمینی حفاری شده در درون تخته سنگها راه می برد که مملو از قلوه سنگ بود . این گذرگاه 27 فوت طول داشت و پاکسازی آن چندین روز طول کشید.



هنگامی که دهلیز تمیز شد ، " کارتر " خود را مقابل دری یافت که توسط تخته سنگهای بزرگ مسدود شده بود . بر روی این در، مهر و نشان گور سلطنتی مبوط به " دره شاهان " وجود داشت . او با قلبی تپنده متوجه شد که "در" مزبور در ایام باستان ، گشوده شده و مجددا مهر و موم گشته است . او بعدها نوشت " شک و تردیدهای ناشی از ناکامیهای گذشته ،بدنم را به لرزه درآورده بود" آیا این واقعا یک گورسلطنتی است؟ آیا او بالاخره گور " توت انخ آمون " را کشف کرده بود ؟ آیا این گور هم توسط غارتگران عهد باستان از محتویات خود خالی شده بود؟ برای یافتن پاسخ این سوالات باید دو هفته دیگر صبر می کرد تا حامی مالی او که در انگلستان به سر می برد به وی بپیوندد . در هر صورت او دستور داد تا مجددا دهلیز و پلکان را از سنگ پرکرده و بر روی آن تخته سنگهایی قرار دادند که مبادا دزدان، این دو مرد را ازآرزوی دیرینه شان که همانا گشودن درگور بدست خود آنها بود محروم سازند .
" دره شاهان " دهها سال بود که مورد توجه باستان شناسان قرار داشت . اگر چه این منطقه بسیار گرم و خشک و خالی از هر موجود زنده بود، اما به خاطر تاریخچه پر از بیم و ترس آن ، اذهان را به خود مجذوب می ساخت . در این مکان متروک ، در میان تپه های سنگی آنسوی " تبس " ، 28 فرعون قدرتمند در گورهای عمیقی خفته بودند که هم جنبه خانه را داشت و هم جنبه قبر ، زیرا این گورها مملو از تجملات و لذایذ زندگی بود . این محلهای دفن ، جایگاه سحر وجلال خیره کننده ای بودند . در طی 420 سالی که که این دره آرامگاه اجساد شاهان شده بود جمعی متشکل از کارگران و هنرمندان فعال مشغول حجاری وتزئین گورهای سلطنتی بودند و از پی خود اسناد و مدارک باور نکردنی از نقاط قوت و ضعفی بر جای گذاشته اند که این دره را نه فقط برای مردگان بلکه برای زندگان نیز قابل توجه ساخت .
بدلیل پرت افتادگی این منطقه که به " دره پادشاهان" شهرت یافت ، بنظر می رسید محلی مصون از دزدان گورها ، و محل بی عیب ونقصی برای تدفین خانوادهای سلطنتی باشد " توتموس اول" (1492_ 1504 قبل از میلاد) اولین فرعونی که در این مکان دفن شد، این محل را بدین دلیل آرامگاه ابدی خود انتخاب کرد که تا آن زمان بندرت آرامگاه سلطنتی در مصر وجود داشت که مورد دستبرد و غارت دزدان قرار نگرفته باشد " منجمله اهرام ". او با زیر پا گذاشتن آداب ورسوم ، دستور داد تا گور او کاملا از سنگ تراشیده شود. دفن جسد مومیایی شده وی در این دره ، الگویی شد که سه سلسله اصیل هجدهم، نوزدهم و بیستم آن را دنبال کردند . اما درآن زمان نیز گورهایی که کاملا در دل سنگها پنهان شده بودند طمعه دزدان می شدند. و در ایام کارتر نیز ، باستان شناسان به دنبال دزدان این دوره در پی پس مانده ها افتادند . بیش از 50 گروه در طول 100 سال ، این دره را از آثارآن خالی کردند . بین سالهای 1902 و 1904 وکیل سابق و حفار کنونی " تئودور دیویس " دست کم 30 گور را یافت که جملگی مورد غارت قرار گرفته بودند . " دیویس " در سال 1912 گفت " خوف آن دارم دره شاهان ، اکنون تهی از هر چیزی باشد ".



با ورود " لرد کارناروون" ، دخترش " لیدی اولین"، و دوستانشان "آرتور کلندر" به محل حفاریهای کارتر ، او دستورداد تا گذرگاه را پاکسازی کنند و سپس در بعد از ظهر 26 نوامبر ، اسکنه خود را بدست گرفت و در حالیکه دوستانش به او خیره شده بودند ، در تاریکی گذرگاه ، به ایجاد حفره ای درفوقانی ترین قسمت بلوکهایی که بر سر راه قرار داده شده بودند پرداخت . او مینویسد " با دستانی لرزان ، شکاف باریکی در گوشه فوقانی سمت چپ ایجاد کردم ."
" کارتر شمع را در داخل حفره نمود و به تماشای درون اتاق پرداخت . او میگوید  " وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد ، به تدریج قادر شدم محتویات اتاق را ببینم  ، حیوانات عجیب و غریب ، مجسمه ها ، طلا که درخشش آن همه جا را فرا گرفته بود . برای لحظه ای که برای دیگران طول کشید از حیرت وتعجب گنگ شدم . " لرد کارناروون" با اضطراب از من پرسید : چیزی می بینی ؟ " ومن تنها کلماتی را که توانستم بر زبان بیاورم اینها بود " بله چیزهای خیلی عالی ".
کارتر با اکراه خود را عقب کشید و سوراخ را بزرگتر کرد تا همگی بتوانند آن صحنه را تماشا کنند . پیش روی آنها یک ردیف از اشیای سلطنتی درخشنده و نفیس وجود داشت که به مدت بیش از 3000 سال دست نخورده باقی مانده بودند و از کف زمین تا سقف آن اتاق کوچک را پر کرده بود.



کارتر در نوشته های خود می گوید که پس از مدتی تماشای اشیای درون پیش اتاق ، آنها به دقت گذرگاه را مهر وموم کرده تا طبق قرار قبلی ، در تاریخ دیگری با حضور مقامات مصر آن را رسما بگشایند . مدارکی که بعدا به دست آمد نشان می دهند که تیم کارتر بر خلاف قرارهای قبلی با " بنگاه اشیاء عتیقه مصر " آن شب را در داخل گور گذراندند و مسرور از از کشف خود به شادمانی و سرور پرداختند .
همزمان با آشکار نمودن رازهای 3245 ساله آن اتاقها توسط کارتر ، توجه او معطوف به سه نیمکت بود که یکسوی اتاق کوچک را به خود اختصاص داده بودند . بر روی این نیمکتهای طلایی از اشکال حجاری شده حیوانات هیولا مانندی  دیده می شد . او می نویسد " این حیوانات غریب که سرهایشان سایه های عجیبی را بر روی دیوار پشت سر ما انداخته بودند ، موجب ترس ووحشت می شدند بر روی این نیمکتها گنجینه هایی قرار داشت: گلدانهایی از مرمر سفید ، صندوقهای حجاری شده و کوزه های عطر ، میزهای بازی ساخته شده از عاج و آبنوس ، و یک تخت سلطنتی زیبای حجاری شده . کارتر که به هر سو نگاه می کرد ، اشیای گرانبهایی را مشاهده می کرد که بدون هیچ دقتی جابه جا شده بودند ، این کار احتمالا از سوی سارقانی صورت گرفته بود که اند ک زمانی پس از دفن " توت انخ آمون " وارد انجا شده بودند . در گوشه ای از اتاق ، ارابه های جنگی وجود داشت که اجزاء آن از هم جدا شده بودند . چارچوبهای چوبی این ارابه ها از طلا بودند و با سنگهای قیمتی تزیین گشته بود .


در زیر یکی از نیمکتها، کارتر حفره کوچکی را مشاهده کرد که دلیل دیگری بود  بر دزدیهای صورت گرفته از گور, این حفره به اتاق دیگر راه می برد . این اتاق که اتاق ضمیمه نامیده می شد ، مملو از اشیاء گرانبها بود بنحوی که حتی یک سانت فضای خالی درآن باقی نمانده بود . با نگاهی گذرا، کارتر متوجه کشتیهای سنگی ، جعبه های مزین و صندلیهای انباشته شده روی هم گردید .
تختها وچهارپایه های طلاکوب در تمام اتاق ها به حالت پراکنده به چشم می خوردند. در داخل سبدهای ساخته شده از" نی " هنوز میوه و نان وجود داشت که برای استفاده فرعون در جهان دیگر بودند . در داخل بیش از 50 صندوق که برخی با تصاویر آداب ورسوم ، جنگ ، و تصاویر خانوادگی مزین شده بودند این اقلام وجود داشتند : کتان ، وسایل آرایش ، زیور آلات وحلقه . در میان وسایل متعلق به این پادشاه جوان، دسته مویی متعلق به مادربزرگ او ، ملکه "تیه "  دیده می شد که احتمالا " توت انخ آمون " آنرا بعنوان یادگاری ازعلاقه فراوانش به او نگهداری کرده بود . مصنوعات گیج کننده صنعتگران کماکان نظرها را به خود جلب می کرد ، منجمله 35 کشتی مدل که برخی بادبانهای خود را نیز برافراشته بودند گویی در شرف حرکت هستند . برخی از این کشتیها جنبه آداب ورسوم داشتند و بطور نمادین بیانگر سفر دریایی مردگان به جهان دیگر بود . برخی دیگر کرجیهایی بودند مخصوص عبوراز رودخانه واز جنس چوب رنگ آمیزی شده بود.خیره کننده ترین اشیاء موجود در اتاقها ، یک جفت مجسمه چوبی هم اندازه انسان بود که وظیفه مراقبت از پادشاه را داشتند.



کارترو دیگران داخل اتاق کوچکی که درآن به محل دفن جسد متصل بود ، با معبد  زراندودی برخورد کردند که در چهار گوشه آن ، پیکره های حجاری شده و طلایی چهارالهه نگهبان به چشم می خورد . در داخل اتاق ، محفظه سایبان گونه " توت انخ آمون " قرار داشت و تا سالها بعد که گور پاکسازی شد ،آنرا نگشودند . در داخل اتاق ، چهارمحفظه استوانه ای شکل بود که اندامهای داخلی بدن پادشاه درآن قرار داشت. در داخل این چهار محفظه ، چهار تابوت طلایی قرار داشتند که هر یک قسمتی از اعضای درونی فرعون را در خود جای داده بودند : جگر، ششها، روده ها و غیره ... . کارترحضور خود را در گور مانند حضور یک آدم فضول در میان گرد وغبار زمان توصیف کرد.



کارتر غرق در کار دسته بندی اشیاء نفیسی شد که مستلزم بالا ترین دقت و تدبیر بودند. مسئله پیچیده در کار،وضعیت بهم ریخته اشیاء داخل گور بود که حاصل دست کم دونوبت دزدی وتلاشهای شتابزده مسئولان گذشته این گور در سروسامان دادن به این اوضاع بود. حتی در بررسیهای مقدماتی نیز مشخص گردید که بسیاری ازاین مصنوعات به مرحله اضمحلال رسیده اند . یک صندلی که ظاهرا در وضعیت خوبی بود، با کوچک ترین تماس از بین می رفت و به خاک تبدیل می شد .
طی چند هفته بعد، " دره شاهان " شبیه به کندوی زنبور پر از جنب وجوش بود : مواد حفاظت کننده و بسته بندی آورده شدند ، آزمایشگاهها و تاریک خانه هایی بر پا شدند ، انبارهایی آماده گشتند ، وپاسدار خانه هایی راه اندازی شد. همزمان کارتر ازمتخصصان مشهور جهان مساعدت طلبید، منجمله کارشناسانی در زمینه های حفظ ونگهداری اشیاء عتیقه ، دانشمندان متون عهد باستان ، ونقشه کشها و فهرست برداران. مهمترین کارشناس عکاس باستانشناسی به نام " هری برتون "بود که به خرج موزه"  مترو پلیتن نیویورک"از کلیه اشیا در جای اصلی آنها به هنگام کشف، و سپس به هنگام نقل وانتقال عکسبرداری کرد .



با سرازیر شدن موج دانشمندان وتجهیزات ، روزنامه نگاران نیز به این محل هجوم آوردند . خلاصه آنکه کشف گور" توت انخ آمون " مورد توجه جهانیان قرار گرفت و طولی نکشید که این وادی یادآور بازارهای مکاره قدیمی شد . کارتر در محاصره خبرنگاران ونامه ها و تلگرافها قرار گرفت . اکثر مکاتبات خواستار دریافت سوغاتی ، ویا حاوی توصیه و همیاری بودند . اما برخی نامه ها نیز به کارتر هشدار می دادند که با بر هم زدن آرامش ابدی این فرعون ، بدون شک باعث " نفرین مومیایی " گردیده است .
هالیوود خواهان عقد قرارداد ساخت فیلمی در اینباره بود ، و حتی صنایع پوشاک نیز به پشت این کاروان در حال حرکت بودند و طرح تولید لباسهایی با  نشان " توت انخ آمون " را ریختند .
در حالیکه تمام مردم جهان با تعجب و حیرت به این کشف نگاه می کردند ، در داخل گور، کارتر وتیم متشکل از کارشناسان که با شتاب گرد هم آمده بودند ، محتویات فراوان مقبره را زیر نظارت دقیق مسئولین مصری، فهرست برداری و خارج می کردند . هفت هفته به طول انجامید تا پیش اتاق به تنهایی پاکسازی شد  وهر روزی که می گذشت ضرورت سرعت بخشیدن به کار ، بیشتر احساس می شد . با برداشته شدن پوشش گچی پیش اتاق مزبور ، مهر موم محکم آن از بین رفته و پس از هزاران سال ، محیط  بکرو پاکیزه  آن با خطر مواجه گشته بود .
مصر شناس امریکایی " جیمز هنری برستد " که از سوی کارتر به کار فرا خوانده شده بود اظهار داشت که " صدای عجیب خش خش را شنیده است که حکایت از سرعت زیاد پوسیدگی و فساد اشیاء داخل گور بود .
پس از مراسم رسمی گشایش گور در 17 فوریه سال 1923 ، " لرد کارناروون " پس از بیماری مختصری در 6 اوریل ال 1923 در گذشت . برخی مرگ او را ناشی از ذات الریه بلکه از نفرین جسد مومیایی فرعون " توت انخ آمون " می دانستند!!!
در هر حال یک سال گذشت تا اینکه کارتر موفق به گشودن سه صندوق باقیمانده گردید. قطعات فوق العاده ای از حاصل کار صنعتگران وجود داشت که یکی در دل دیگری جای گرفته بود و قابهای چوبی و طلای آن با صحنه هایی از دوزخ  تزئین گشته بودند . بر روی درهای بسته و حکاکی داخلی ترین صندوق دو الهه بالدار ترسیم گشته بود گویی که آنها از جسد پادشاه حفاظت می نمودند . کارتر به کمک طنابهای ایمنی ، قصد گشودن درها را داشت . به گفته او " آنچه که ما باید انجام می دادیم ، باز کردن یک به یک صندوقها بود مانند پوست کندن یک پیاز . آنگاه می توانستیم با خود شاه مواجه شویم ." اما در عمل اینکار بیش از آنچه تصور می شد پیچیده بود . بیرونی ترین صندوق مملو از عتیقه ها ، تقریبا تمام محل دفن را پر کرده بود و موجب شده بود تا شرایط کاری برای حفاران مشکل شود . و فضای باریک موجود میان صندوقها نیز مملو از مصنوعاتی بود از قبیل ، کاسه های چوبی ، بادبزنهای ساخته شده از پر شترمرغ ، ظروف مرمر منجمله ظرفی با تصویر حکاکی شده یک شیر که زبانش را بیرون آورده بود .
پیش ازآنکه کارتر ودستیارانش بتوانند صندوقهای سنگین مربوطه را بصورت قطعات جدا از هم درآورده و فضای کافی برای بررسی تابوت سنگ آهکی بوجود آورند ، یکسال دیگر گذشت . زمانی که آنان به این کار نایل آمدند ، غافلگیریهای بیشتری انتظار آنان را می کشید . سرپوش تابوت سنگ آهک که بیش از یک تن وزن داشت ، ظاهرا به دلیل احمال کارگران ، ترک برداشته بود . این شکاف مشکل جدی بر سر راه باستانشناسان ایجاد کرد . اگر سرپوش شکسته و بر روی محتویات تابوت سقوط می کرد ، جسد مومیایی از بین می رفت . پس از بحثهای مفصل ، مهندسین همراه کارتر یک سری قرقره مهیا نمودند تا درپوش سنگین را به سلامت بالا کشند .



همزمان با باز شدن درپوش، تابوت بزرگ چوبی زراندود مخصوص جسد مومیایی ، به شکل فرعون ظاهر شد .
دستهای این شمایل با در اختیار داشتن نشانه های سلطنتی مصر یعنی عصا وخرمن کوب ، بر روی سینه قرار گرفته بودند . صورت که شمایی بسیار قابل توجه داشت ، از طلای ناب و چشمانی کریستال ساخته شده بودند ، اما این تابوت حیرت انگیز ، ظاهرا برای قرار گرفتن در تابوت سنگ آهک بیش از اندازه بزرگ بوده است . در نتیجه انگشتان پا تراشیده بودند و در ته تابوت تراشه هایی به چشم می خورد .
در داخل تابوت اول ، تابوت دیگری قرار داشت که قابل توجه تر از تابوت قبلی بود و از چوب زراندود مزین به شیشه های قرمز و آبی و فیروزه ساخته شده بود . تابوت دوم نیز جابه جا شد تا سومین و آخرین تابوت پیدا شود . این تابوت در پوشش ضخیم کتانی قرار داشته و در اطراف آن دسته های گل به جا گذاشته شده توسط سوگواران دیده می شد ، برگها و گلبرگها چندین قرن پیش که بی شباهت به گلهای خشک شده آخرتابستان نبودند . با کنارزدن آنچه که بر روی تابوت سوم قرار داشت ، کارتر با تابوتی مواجه شد که در داخل یک ورقه طلایی ضخیم پیچیده شده بود .
بالاخره کارتر آماده بررسی بقایای شاه شد . او به آهستگی درپوش تابوت طلایی را بلند کرد و با جسد مومیایی " توت انخ آمون " روبرو گشت که با نوارهای کتانی پوشیده شده بود  و در یک شنل طلایی قرار داشت.



نقاب پادشاه در اندازه طبیعی در برابر زمینه پارچه ای کم رنگ ، به روشنی می درخشید . این نقاب توسط صنعتگران باستان از چندین ورقه طلا ساخته شده بود . این نقاب جلا یافته ، مزین به شیشه آبی ، کوارتز وشیشه آتشفشانی بود ودر قسمت چانه ، از یک ریش تشریفاتی برخوردار بود . بر پیشانی او یک مار کبری و یک کرکس طلایی نشسته بودند که نشان دهنده خدایان " نخبت " و " وجیت " بودند ، و مار کبری در حال پرتاب آتش از دهان خود به سمت دشمنان فرعون بود . جسد فرعون در میان13لایه پوشانده شده بود و در لابه لای این پوشش143 قطعه طلسم جواهر نشان بعلاوه یک خنجر طلایی وجود داشت.



علیرغم تدارکات دقیق ، گذشت زمان وضعیت جسد را خراب کرده بود . برای حفظ طراوت جسد ، آنرا به صمغ کاج آغشته کرده بودند . وجود مایعات ، جسد را اکسیده نموده بود و براساس فرایند خود به خودی ، باعث سوختگی جسد و سیاه شدن فرعون شده و آنرا به کف تابوت چسبانده بود. برای جدا کردن قسمت به قسمت جسد از تابوت ، به چاقو های حرارت دیده احتیاج بود .

 
در فوریه سال 1932، کارتر آخرین اشیاء قیمتی از مجموع 5 هزار شی را تحویل موزه قاهره داد .
پیش از کشف گور " توت انخ آمون" اطلاعات کمی در مورد او وجود داشت . از گور او کتیبه یا قرائن مهمی در محل سکونت او بدست نیامد . در نتیجه اصل ونسب توت انخ آمون هنوز مورد تردید است ، اگر چه که مورخان معتقدند که او در حدود سال 1333 قبل از میلاد و در حالی که فقط 9 سال داشت ، به تاج وتخت سلطنت رسید و در زمان حکمرانی خود ، از فرعون مرتد " آخن آتن " پیروی می کرد .
یک لوح سنگی پیدا شده در " کارناک " دلالت دارد که توت انخ آمون در صدد جبران لطماتی بود که فرعون قبلی به مذهب وارد کرده بود . گرچه او در زمان رسیدن به تاج و تخت سلطنت فقط یک کودک بود. بدون شک اعمال او از سوی مشاورین کنترل می شد بخصوص فرد قدرتمندی به نام " ای "  که احتمالا پدر " نفرتیتی " بود و سردار جنگی " هورم هپ" که هر دو نیز نهایتا به تاج وتخت رسیدند .
مرگ زودرس پادشاه باعث بروز یک جنگ قدرت کوتاه مدت اما قابل توجه در " تبس " شد . او و ملکه اش " آنخ سن آمون " نتوانستند جانشینی از خود به جا گذارند ، اگر چه جسد مومیایی دو نوزاد همراه با فرعون جوان یافت شد . اندک زمانی پس از مرگ همسر بیوه جوانش که دشمنی افراد پیرامون خود را احساس کرده بود از " سوپیلولیوس " پادشاه " هیتیت " ها درخواست نمود تا یکی از پسرانش را برای ازدواج با او و شراکت در تاج وتخت سلطنت مصر اعزام دارد .
پس از مذاکرات مخفیانه ، یک شاهزاده " هیتی " اعزام شد . اما داماد آینده پیش از رسیدن به مصر ناپدید شد. این احتمال وجود دارد که او مورد سوقصد قرارگرفته باشد. این باور وجود دارد که ملکه سرانجام تسلیم شده و " ای " را که چهل سال از او بزرگتر بود ، به عنوان همسر خویش پذیرفت.



این ماجرای مرموز هنگامی مرموزتر گشت که بقایای " توت انخ آمون " از سوی پزشکان بریتانیایی در سال 1968 مورد بررسی و تجدید مجدد قرار گرفت . قبلا تصور می شد که مرگ فرعون ناشی از بیماری سل بوده است اما تصویر برداری از جمجه او به کمک اشعه ایکس ، نشان دهنده یک ضربه شدید به سر میباشد . قرائن جدید ازآن حکایت دارد که او یا در هنگام ارابه رانی صدمه خورده یا به تحریک " آی " کسی که سالها در صدد دستیابی به تاج وتخت بوده به قتل رسیده است .
طی چهار سال حکمرانی " ای " نوشته های " توت انخ آمون " را پاک کرد و بجای آن کتیبه هایی در مدح خود قرارداد ، و پس از گذشت چند نسل، نام این پادشاه جوان همانند نام " آخن آتون " از فهرست رسمی حاکمان مصر پاک گردید . اما با چرخش عجیب تاریخ دوباره از " توت انخ آمون " در سرتاسر دنیا به نیکی یاد گردید . گور فرعون جوان ممکن است گوری کوچک باشد اما او وخانواده اش درباشکوهترین برهه تاریخی مصرباستان قرار داشتند . 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط amir  | 


آخرين و هفتمين اثر از عجايب هفتگانه جهان «فانوس دريايي اسكندريه» است، اما تا پيش از آنكه اين فانوس بنا شود حصار مستحكم شهر بابل در شمار عجايب هفتگانه ثبت شده بود. با ساخت فانوس دريايي  130 متري اسكندريه، زيبايي و عظمت اين بنا علاوه بر آنكه در نظر مردم و صاحب نظران آن روزگار اثري استادانه و ماهرانه به حساب مي آمد، حصار بابل از فهرست عجايب هفتگانه خارج شد و فانوس اسكندريه جاي آن را گرفت.





اسكندريه
اسكندر مقدوني يك سال پس از فتح مصر در «ممفيس» پايتخت كهن مصر به عنوان فرعون مصر تاج پادشاهي را بر سر نهاد (16 آوريل  331 ق.م). پادشاه جوان (25 ساله) مراسم جشن و سروري بر پا نمود و طي آن زميني چهار گوشه به ابعاد 7 در  30 استاديوم (1253  در 5370 متر) را با قدم اندازه گيري نمود، پشت سر او يك روحاني در جاي قدمهاي اسكندر آرد جو مي پاشيد. (غيبگويي چنين گفته بود كه آرد جو توجه و كرامت خدايان را برخواهد انگيخت و شاه در انجام نيات و مقاصد خود موفقيت به دست خواهد آورد.) قرار بر اين بود كه در اين مكان، در غربي ترين نقطه دلتاي نيل، «اسكندريه» اولين بنيان شهري به نام اسكندر تأسيس شود.
اسكندر در صدد بود تا از شهر تازه ساز اسكندريه يك قطب تجاري و بندر مهم در منطقه ايجاد كند. بنابراين طرح ريزي و طراحي نقشه هاي شهر جديد را خودش انجام داد، وي مكان ميدان اجتماعات و مراكز تجاري و نيز معبد شهر را معين نمود و نيز اينكه هر يك از معابد به كدام يك از خدايان اختصاص داشته باشد. همچنين دستور داد تا بر فراز صخره اي دريايي در كنار جزيره «فاروس» (واقع در جلوي شهر اسكندريه) يك فانوس يا برج روشنايي، بلندتر و بزرگتر از تمام برجهاي دريايي جهان ساخته شود.
طولي نكشيد كه اسكندريه شهري شكوفا و پر رونق با جمعيتي در حدود 600 هزار نفر و مهمترين شهر در سواحل درياي مديترانه گشت. بيشتر جمعيت شهر را مهاجران يوناني، مصريان و يهوديان تشكيل مي دادند.

فانوس دريايي اسكندريه
اسكندر پيش از آغاز بناي فانوس دريايي در 323 (ق.م) درگذشت و 23 سال بعد ساختمان برج آغاز شد. پايه بنا مربعي به ابعاد 30 و ارتفاع 71 متر بود كه به سمت بالا از قطر آن كمي كاسته مي شد. روي بخش فوقاني آن دومين بخش برج، ساختماني هشت گوشه با ارتفاع 34 متر قرار مي گرفت و بر فراز اين بخش نيز ساختماني استوانه اي قرار داشت كه تأسيسات روشنايي در آن تعبيه شده بود. روي بخش استوانه اي ستونهايي قرار داشتند كه بر فراز آنها سقفي گنبدي جاي داشت و در انتهاي فوقاني برج پيكره زئوس در ارتفاع 130 متري، دريا را مي نگريست.
قسمت زيرين برج به 14 طاق قوسي كه همديگر را مي پوشاندند، تقسيم مي شد. به دور ديوارهاي داخلي سطحي شيبدار به طرف بالاي برج امتداد داشت كه داراي پهنايي بود و روي آن دو حيوان باركش به راحتي مي توانستند كنار هم بالا بروند. در ميان برج تونلي وجود داشت كه از زيرزمين تا اتاق تأسيسات روشنايي امتداد داشت. يك بالابر طنابي مي توانست مواد و تجهيزات را تا بالاترين طبقه حمل كند. نماي خارجي برج از سنگ مرمر سفيد بود. براي ساخت برج حدود 800 تالنت (معادل  20800 كيلوگرم نقره) هزينه شده بود.
تصاويري از فانوس دريايي اسكندريه بر روي سكه هاي رومي مربوط به زمان شاه «دوميتيان» (96 - 81 ميلادي) به جاي مانده است. فانوس دريايي اسكندريه مانند بسياري بناهاي همانند خود در آن زمان تنها براي راهنمايي كشتيها در روز ساخته شده بود، زيرا كشتيرانان پيش از غروب، بندري را مي يافتند و در آن پهلو مي گرفتند تا شبها بر روي آب نباشند. اما بتدريج با شكوفايي و رونق تجارت و داد و ستد در اسكندريه و افزايش ترافيك دريايي نياز به آن شد كه كشتيها شبها نيز وارد بندر شوند و يا از آن خارج گردند. در نتيجه تأسيساتي براي روشنايي در فانوس تعبيه شد كه جزو نخستين تأسيسات هدايت نوري در تاريخ كشتيراني و دريانوردي مي باشد. نور ايجاد شده توسط آينه اي مقعر بازتابانده مي شد. اين سيستم نورافشاني و نيز ساختمان عظيم برج باعث گرديد تا در سال 279 (ق.م) درست پس از اتمام ساخت آن در فهرست عجايب هفتگانه جهان ثبت شود.
فانوس اسكندريه حدود 1000 سال به عمر خويش ادامه داد و از گذار جنگها جان به در برد تا اينكه در سال 796 ميلادي بر اثر زلزله اي درهم شكست، اعراب تصميم به ساخت مجدد آن گرفتند، اما به نتيجه نرسيدند. سلطان سليمان قانوني (1566 - 1520 ميلادي) بر روي زيربناي فانوس اسكندريه بناي قلعه «كيت بي» را بنيان گذارد كه تا به امروز نيز به جا مانده است.
تا پيش از ساخت فانوس دريايي اسكندريه چنين برج روشنايي وجود نداشت و به همين دليل مردم نامي براي چنين ساختماني نداشتند و به دليل مكان اين بنا به آن «فاروس» مي گفتند كه بعدها همين واژه در زبانهاي با ريشه لاتين متداول گشت: «Pharos» به زبان لاتين، «Faroo» به زبان ايتاليايي و اسپانيايي، «Phare» فرانسوي و «Farol» پرتغالي. در فارسي نيز به آن فانوس مي گوييم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط amir  | 

حفر كانال سوئز

« سرآرتور هاردينگ» وزير مختار بريتانيا در ايران كه از سال ۱۹۰۰تا ۱۹۰۵ در ايران بود (دوران سلطنت مظفرالدين شاه قاجار) در فاصله سال هاى ۱۸۹۴ تا ۱۸۹۶ با سمت دبير اولى در سفارت انگلستان در قاهره خدمت مى كرد. اودر مورد توفيق پاشا خديو مصر و اوضاع سياسى آن كشور يادداشت هايى دارد كه خلاصه آن از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد و اين نكته را پيشاپيش يادآور مى شويم كه نمايندگان سياسى خارجى در كشورهاى مشرق زمين از جهت داشتن ذهنيت استعمارى سعى در بزرگ كردن معايب فرمانروايان مشرق زمين داشته اند.
سرآرتورهاردينگ در موردجانشينان محمدعلى كبير مى نويسد:
« عباس اول ،جانشين ابراهيم پاشا و نوه محمدعلى كبير، فرمانروايى متعصب و شهوترانى بيرحم بود. او در حمام اختصاصى اش به دست دو غلام بچه جوان به طور مشكوك كشته شد.
اعمال وكارهاى عجيب او در تاريخ معاصر مصر ضرب المثل است. من جمله اينكه روزى دفعتاً به اين فكر افتاد كه اهرام مصر را خراب كند و سنگ بناى آنها را براى ساختن سدى در رودخانه نيل به كار برد. مهندس فرانسوى كه در استخدامش بود به اين كار اعتراض و او را سرزنش كرد كه اگر دست به چنين كارى بزند نامش در تاريخ جهان به عنوان خرابكارى ثبت خواهد شد كه اهرام باستانى مصر را منهدم ساخته و آثار باشكوهى را كه چهل قرن تمام گاهى بر سرزمين فراعنه و زمانى بر ارتش ناپلئون نگريسته اند از بين برده است!
عباس پاشا به هر حال از تصميم خود دست بردار نبود به طورى كه مهندس فرانسوى سرانجام ناچار به گزينش يكى از اين دو شق شد: ادامه خدمت در دربار وى(به بهاى انجام دستور ظالمانه اش) يا بركنار شدن از سمتى كه داشت وبازگشتن به فرانسه. وى شق اول را برگزيد اما در لحظه اى حساس كه فرمانرواى خودكامه پا به زين اسب مى گذاشت تا به اتفاق جمعى كثير از خدام و درباريان عازم شكار گردد، جلو اسبش را گرفت و پرونده قطورى راكه محتوى اسناد وارقام بى شمار بود به دستش داد و استدعا كرد كه همه آنها را پيش از حركت به دقت بخواند و با توجه به هزينه هاى هنگفتى كه تخريب اهرام تاريخى مصر در بر دارد تكليف نهايى وى را تعيين كند. نايب السلطنه در حالى كه بامهميزش به كفل اسب مى زد تا او را به حركت وا دارد رو به مهندس فرانسوى كرد و گفت: عجالتاً وقت رسيدگى به اين اسناد را ندارم. همه شان را بگذار براى موقعى ديگر كه بتوانيم با فراغت بيشتر درباره اش صحبت كنيم.
آن «موقع ديگر» خوشبختانه هرگز پيش نيامد زيرا طبع بوالهوس عباس پاشا چندى بعد به نقشه اى جديد كه ضايعات و مخارجى كمتر داشت متمايل شد و مهندس فرانسوى از اينكه توانسته بود اهرام مصر را از خطر تخريب نجات دهد نفس راحتى كشيد!
سعيدپاشا و خديواسمعيل
سعيدپاشا (جانشين عباس اول) مردى بود تنومند و مانند سلفش بوالهوس، اما بوالهوسى او از نوعى ديگر بود كه غالباً درشوخيهاى بكر، و گاهى خطرناك، جلوه مى كرد.
وى از دست انداختن درباريان و سربه سرآنها گذاشتن كيف مى كرد و مخصوصاً از شوخى هايى كه پيش چشمش صورت مى گرفت لذت بيشترى مى برد. يك بار اعضاى عالى رتبه دربار خود را با قراردادن آنها درچندقدمى مرگ دچار وحشت كرد زيرا به همه شان دستورداد كه چپق هاى دسته درازخود را كه حقه چپق ها به كف زمين مى رسيد روشن كنند و ازمحوطه اى تاريك كه سطحش آغشته به باروت و ديگر موادمنفجره بود بگذرند!
اما همين فرمانرواى شوخ طبع جداً عقيده داشت كه مى توان درياى مديترانه را به بحر احمر وصل كرد و براساس همين فكر بود كه ساختن كانال سوئز را كه مقدربود درزمان پسرعمويش خديواسمعيل به پايان برسد آغازكرد.
فيليپ خورى حتى، مؤلف كتاب «شرق نزديك درتاريخ» كه يك كتاب مرجع طرازاول است عملكرد خديوسعيد را به اين شرح خلاصه كرده است:
«سعيد، (سلطنت۱۸۵۴ـ ۱۸۶۳م) سعى كرد نوسان پاندول را به سوى ترقى برگرداند.
زراعت پنبه در مصربه واسطه كمبود محصول آن در ايالات متحده به سبب جنگ داخلى، رونق يافت. سعيد به رعاياى خود حق مالكيت زمين خويش و استفاده آزادانه از آن را اعطاكرد. با تجارت بردگان سياه مبارزه نمود. امتيازى براى خط تلگراف و مهم تر از آن امتيازى براى ساختن ترعه سوئز بخشيد. وى سرمايه گذارى خارجى را تشويق كرد و از افتادن در خطر قرضه هاى خارجى نهراسيد. امتيازكانال به يك دوست قديمى وى «فردينان دولسپس» كه ديپلماتى فرانسوى و مهندس بود داده شد. قرار بود خديومصر سهام مقدم را با پانزده درصد عايدى خالص كمپانى دريافت كند و چهارپنجم كارگر لازم را دراختياربگذارد. امتياز براى مدت ۹۹سال ازتاريخ آغازكار بود. درآغاز، كارگران دهقان هايى بودند كه براى خدمت ثبت نام مى كردند.
بريتانيا وضعى پيش گرفت كه گويى نقشه ازنظر طبيعى امرى غيرممكن است و منظور استفاده از كاراجبارى بود.
حفارى از آوريل ۱۸۵۹.م آغازشد.

The full view of the Suez Canal.

پرت سعيد، شهرى كه در شمال مدخل كانال قرارگرفته بود، نام نايب السلطنه را داشت. اسماعيليه كه ايستگاه وسط راه كانال بود، مركزى براى عمليات ساختمانى شد و به مناسبت نام جانشين وى اسماعيل نامگذارى شد.
كارهاى عام المنفعه سعيد ومخارج مسافرت به اروپا، كمك نظامى به سلطان عثمانى درجنگ كريمه، زندگانى تجمل آميز، بخشش جوايز به مقربين و نجبا، موجب اولين قرضه مصر بالغ بر سه ميليون ليره از يك بانك لندن شد. اين اولين قدم درجاده خطرناكى بود كه منجر به ورشكستگى مملكت و مداخله خارجى گشت. درحالى كه محمدعلى كبير خود را به خطر هيچ قرضى نينداخته بود.»
مؤلف كتاب «شرق نزديك در تاريخ» در مورد پايان غم انگيز اقدامات عمرانى خديو اسماعيل جانشين سعيد مى نويسد:
«هزينه طرح هايى كه اسماعيل برعهده گرفت از آنچه دولت مى توانست بپردازد بيشتر بود. دراين زمان يك طبقه جديد از شاهزادگان خانواده محمدعلى، پاشاها و صاحب منصبان كه اغلب دراصل مصرى نبودند جاى مماليك را گرفتند وهمان طور سرگرم استثمار كشور شدند. خديو اسماعيل نيز به تظاهر دركارهاى عمومى و شخصى هردو عادت كرده بود. مراسم گشايش كانال در ۱۸۶۹.م مجالى براى عرضه كردن جلال وشكوهى را به وجود آورد كه مى گويند يك ميليون ليره خرج برداشت. سردسته مهمانان محترم عبارت بودند از امپراتور اتريش، فرانسوا ژوزف و امپراتريس اوژنى ، پيشواى مد اروپا ومفتون كننده دربار ناپلئون سوم و وليعهد پروس. خديو از اين كه با سرهاى تاجدار همسر باشد احساس رضايت مى كرد. در اپراى نوساز قاهره كه در نوع خود در آن قسمت جهان اول بود قطعه «ريگولتو» اثر كمپوزيتور نامدار «جيوزپه وردى» بطور درخشانى بر روى صحنه آمد و«آيدا» دو سال بعد اجرا شد؛ كار كانال هنگامى مؤثرتر پيش رفت كه اسماعيل پاشا (سلطنت ۱۸۶۳ ـ ۱۸۷۴ م) كار اجبارى را ادامه نداد وتضمين خسارت كمپانى را برعهده گرفت . اسماعيل خراج پرداختى به سلطان عثمانى را سخاوتمندانه از ۳۷۶‎/۰۰۰ليره به سالى ۷۲۰‎/۰۰۰ليره بالا برد و با دريافت لقب خديو (از لفظ فارسى به معنى خداوندگار و فرمانروا)حق ارشديت در سلسله خود راپاداش گرفت. اين تقريباً شناسايى سلطنتى كامل بود . دو جانشين اسماعيل ملقب به خديو بودند، اما سومى را (حسين كامل ) بريتانيا در سال ۱۹۱۷. م لقب سلطان داد.
سلطه پنهان انگلستان در مصر
در سال ۱۸۸۲ .م قيام نظامى سرهنگ «عرابى پاشا» اين فرصت را در اختيار دولت انگلستان گذاشت كه مصر را اشغال كند واين كشور را كه هنوز اسماً جزو متصرفات دولت عثمانى بود عملاً تحت نظارت خويش درآورد. بنابه اظهار «آرتورهاردينگ» معاون «سرايولين برينگ » كه بعدها «لرد ميلنر» لقب يافت ،سركوبى قيام «عرابى پاشا» براى دولت انگلستان نه ميليون ليره انگليس هزينه داشت كه لرد نامبرده اين مبلغ را در سالهاى بعداز قيام از خزانه خود مصر تأمين كرد.
سرآرتورهاردينگ در نوشته هاى خود سعى برآن دارد كه براى قيام عرابى پاشا دلايل اقتصادى عنوان كند اگرچه در هرقيامى ضرورت دارد كه به مسائل اقتصادى نيز توجه شود اما حقيقت امر اين است كه قيام نظاميان مصر يك حركت ضداستعمارى بود كه توسط «عرابى پاشا» انجام شد وانگيزه و تئورى آن را بايد در سفرهاى سيد جمال الدين اسدآبادى به مصر جست وجو كرد. زيرا سرهنگ عرابى دانشجوى مدرسه الازهر و از شاگردان سيدجمال الدين اسدآبادى بود.
جواهر لعل نهرو در كتاب معروف خود موسوم به «تاريخ جهان »در مورد قيام «عرابى پاشا» مى نويسد:
«ديزريلى نخست وزير انگلستان در سال۱۸۷۵ به اقدام بسيار زيركانه اى پرداخت و تمام آن قسمت از سهام شركت كانال سوئز را كه در دست خديو مصر بود به علت احتياج او به پول، با قيمت ناچيز و بسيار ارزانى خريد. اين كار نه فقط از نظر بهره بردارى اقتصادى و پولى كارى پرمنفعت بود بلكه حكومت انگلستان را تا اندازه زيادى بر كانال سوئز و بر مصر مسلط مى ساخت.

بقيه سهام مصر در كانال سوئز به دست سرمايه داران فرانسوى افتاد.
بدين ترتيب خود مصر عملاً هيچ نوع كنترل و نظارت مالى بر كانال سوئز نداشت. انگليسى ها و فرانسويها از اين سهام سودهاى هنگفت به دست مى آوردند و در عين حال نظارت بر كانال را نيز در دست خودداشتند. خود اين امر يك نفوذ مسلم و حياتى در مصر بود. تنها در سال ۱۹۳۲ سود دولت بريتانيا از كانال در حدود ۳‎/۵۰۰‎/۰۰۰ ليره بود در حالى كه سرمايه اصلى كه براى خريد سهام پرداخت شده بوداز ۴‎/۰۰۰‎/۰۰۰ ليره تجاوز نمى كرد.
بديهى بود كه انگلستان مى كوشيدنظارت و تسلط بيشترى بر مصر داشته باشد و از سال۱۸۷۹ .م دخالت دائمى در امور داخلى مصر را آغاز كردو امور مالى كشور را زير نظر و كنترل خود گرفت. طبيعى است كه اين امر بسيارى از مصريان را خشمگين مى ساخت در نتيجه يك نهضت ملى به وجود آمد كه هدفش برانداختن نفوذ و دخالت خارجى از مصر بود.
رهبر اين حزب ملى يك سرباز جوان به نام «عرابى پاشا » بودكه پدر و مادرش از طبقه فقير كارگر بيرون آمده بودند و خود او داوطلبانه به خدمت ارتش پيوسته بود. نفوذ او تدريجاً زيادمى شد تا به مقام وزارت جنگ رسيد. در آن مقام بود كه از قبول نظارت بازرسان و ناظران انگليسى و فرانسوى در كارهاى خود سرپيچى كرد. پاسخ انگلستان در مقابل اين سرپيچى جنگ بود. در سال۱۸۸۲.م ناوگان جنگى بريتانيا شهر اسكندريه را گلوله باران كردندو سوزاندند. انگليسى ها پس از آنكه به اين ترتيب برترى تمدن غربى را اعلام داشتند(!) ونيروهاى زمينى مصر را نيز در هم شكستند، عملاً زمام امور را در دست خود گرفتند.
از اين راه بودكه اشغال مصر از طرف انگليسى ها شروع شد. از نظر مقررات بين المللى وضع فوق العاده و شگفت انگيزى به وجود آمده بود. زيرا مصر به طور رسمى و اسماً قسمتى از مستملكات عثمانى بود. انگلستان هم با عثمانى روابط دوستانه داشت معهذا با خيال آسوده و آرام قسمتى از مستملكات اين كشور را به زور و علنا ًاشغال مى كرد.
انگلستان يك نماينده و مأمور عاليرتبه در مصر تعيين كرد كه مافوق همه بود. اين مأمور يك نوع سلطان مطلق العنان بى تاج و تخت و چيزى شبيه نايب السلطنه بريتانيا در هند بود كه حتى خديو مصر و وزيرانش در برابر اين مأمور و نماينده انگلستان قدرتى نداشتند.
نخستين نماينده انگلستان در مصر «ميجر برينگ » بود كه مدت بيست و پنج سال بر مصر حكومت كرد و لقب «لرد كرامر » را به دست آورد. «كرامر » مانند يك سلطان مستبد بر مصر حكومت داشت. نخستين اقدام او پرداخت سودبه پولداران و صاحبان سهام خارجى بود. از آن پس اين سودها منظماً و پيش از هر چيز ديگر پرداخت مى شد و به اين جهت همه جا از وضع مالى استوار و مستحكم مصر تمجيدمى كردند. به علاوه تسلط انگلستان بر مصر همان طور كه در هند هم اثر داشت دستگاه دولتى را تا اندازه اى مقتدرتر و مؤثرتر ساخت. اما پس از بيست و پنج سال حكومت «كرامر» وامهاى خارجى مصر به همان اندازه اول باقى بود و به هيچ وجه كمتر نشده بود. به علاوه عملاً هيچ اقدامى براى آموزش و پرورش مصر صورت نگرفت. حتى «كرامر» كارهاى تشكيل يك دانشگاه ملى را در مصر متوقف ساخت.
نظر «كرامر» را مى توان از جمله اى كه در نامه اى به سال۱۸۹۶ براى «لرد ساليسبورى » نخست وزير وقت انگلستان نوشته است دريافت كه مى گويد: «خديو دارد خيلى مصرى مى شود!» در نظر او مصرى شدن يك نفر مصرى گناه عظيمى است و به مفهوم سرپيچى از اطاعت به انگلستان مى باشد. همچنان كه در هند، اگر يك نفر هندى بخواهدهندى باشد و رفتار هندى داشته باشد از طرف انگليسيها مجازات مى شود.
فرانسويها از اين نظارت و تسلط بريتانيا بر مصر ناراضى بودند. آنها از اين طعمه سهم رضايت بخشى براى خود به دست نياورده بودند. همچنان كه ساير قدرت هاى اروپايى از اين نمد كلاهى مى خواستند و ازاين وضع راضى نبودند. لازم به گفتن نيست كه خود مصريها هم هيچ يك از اين خارجى ها را دوست نمى داشتند. انگليسى ها به ديگران مى گفتند كه نبايد نگران و دلخور باشند زيرا آنها فقط مدت كوتاهى در مصر خواهند ماند.
داستان تحريكات و توطئه هاى سرمايه داران بين المللى و اين كه چگونه سرمايه داران و دولتها دست در دست هم كار مى كنند تا بهتر بتوانند به غارت و تسلط خود در كشورهاى ديگر ادامه دهند بسيار عجيب و فوق العاده است.
مصر با وجود بى لياقتى عده اى از خديوها پيشرفت هاى قابل ملاحظه اى حاصل كرده بود. روزنامه «تايمز» كه معتبرترين روزنامه انگليسى است در ژانويه سال ۱۸۷۶.م نوشت «مصر يكى از نمونه هاى شگفت انگيز ترقى و پيشرفت است. اين كشور در مدت هفتاد سال راهى را كه ديگران در پانصد سال طى كرده اند جلو آمده است.»
با اين همه پولداران خارجى براى دريافت غرامات خود پافشارى مى كردند و با اعلام ناتوانى و ورشكستگى مصر از دولت هاى خارجى مى خواستند كه به مداخله عملى بپردازند.
دولتهاى خارجى مخصوصاً فرانسه و انگلستان براى چنين دخالتى بسيار مشتاق بودند و فقط بهانه اى مى خواستند زيرا مصر طعمه اى شيرين و گوارا بود كه نمى خواستند از آن صرفنظر كنند. به علاوه مصر بر سر راه هند قرار داشت.
در اين ضمن كانال سوئز كه با كار اجبارى و عمليات فراوان خلاف انسانيت حفر مى شد در سال ۱۸۶۹ .م گشوده شد و حمل ونقل از آن راه آغاز گرديد.
گشايش كانال سوئز بلافاصله تمام حمل ونقل دريايى ميان اروپا و آسيا و استراليا را متوجه خود ساخت و اهميت مصر هم افزايش يافت. براى انگلستان كه علائق و منافع حياتى فراوانى در هند و در مشرق داشت تسلط بر كانال سوئز و مصر اهميتى فوق العاده پيدا كرد.
از سوى ديگر نهضت هاى اصلاح طلبانه ملى رشد مى يافت و شكل مى گرفت.
بزرگترين اصلاح طلب قرن نوزدهم در مصر جمال الدين بود كه يك پيشواى مذهبى بود و مى خواست اسلام را از راه سازش دادن با مقتضيات دنياى جديد به صورت تازه درآورد. بديهى است كه اين روش با روش هايى كه بدون توجه به چنين پيوندهاى قبلى، جسورانه پيش مى رفت، تفاوت بسيار داشت. معهذا نفوذ جمال الدين بسيار زياد بود و نه فقط در مصر بلكه در تمام كشورهاى عربى و اسلامى اثر مى گذاشت.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط amir  | 


نيل افسانه اى ترين رودخانه دنياست. نيل يادآور نام «ايزيس» خداى باستانى مصر و موسى پيامبر (ع) و فرمانروايانى چون سزار، كلئوپاترا و ناپلئون است.
مصريان قديم نيل را مى پرستيدند و ايزدنيل را به صورت انسانى نمايش مى دادند و بدان شخصيت مى بخشيدند. در مصر قديم خداى نيل به صورت مردى پرقدرت و چاق تصور مى شد و مى دانيم كه چاقى در روزگاران قديم نشانه رفاه و ثروت و خوشبختى و بخشندگى بوده است.
اين ايزدچاق با قدرت، مرفه، بخشنده، سينه هاى زنانه برجسته داشت و سينه برجسته زنانه نشانه توانمندى او براى توليد و به وجود آوردن خوراكى ها بود. روى سر اين ايزد تاجى قرار داشت به شكل ظرف آب كه آن ظرف پر از ماهى، دسته گلهاى زيبا، ميوه هاى رنگارنگ وخوشه هاى طلايى گندم بود. رود نيل از عهد باستان به نيل جنوبى و نيل شمالى تقسيم مى شد و مصريان باستان معتقد بودند كه از رود نيل شمالى و جنوبى دوخدا با نامهاى MIRIT @ LMAIT و MIRIT MEHET حراست مى كردند.





سرچشمه هاى نيل تا قرن نوزدهم ناشناخته و اسرارآميز بود، اما سرانجام به كوشش گروهى از انسانهاى جسور و استثنايى سرچشمه هاى پنهانى نيل شناسايى شد و تلاش چندين هزارساله انسانها براى كشف اين راز سر به مهر سرانجام به ثمر رسيد. اروپاييان افتخار كشف سرچشمه هاى نيل را از آن خود مى دانند و حتى تلاشهاى محمدعلى كبير مؤسس خاندان خديوى مصر و اعقاب او را هم به اين بهانه كه آنان اروپايى تباراند به حساب خود مى گذارند.
در حالى كه بعيد به نظر مى رسد كه مردم مصر باستان كه حياتشان به اين رود پربركت بستگى داشت درصدد كشف سرچشمه هاى نيل برنيامده باشند و اگر ما در اين مورد چيزى نمى دانيم به دليل آن است كه اطلاعات ما از دنياى قديم و گذشته هاى دور اندك است.
قدمت نيل فراسوى تاريخ است، در حالى كه دوران تاريخى جهان ما نيز چندان كهن نيست. براساس روايت تاريخ نگاران غرب، نخستين اروپايى كه در عهد باستان براى كشف سرچشمه هاى پنهان نيل دست به يك سفر اكتشافى زد «هر ودوتوس» يونانى بود كه، به او «هرودوت» مى گوييم.
«هرودوت» مسير نيل را تا باتلاق هاى غيرقابل نفوذ شناسايى كرد اما قادر به پيشروى بيشتر نشد. «هرودوت» در مورد طغيان رود نيل نيز بررسى هايى دارد كه فرضيه هاى پيشين دانشمندان يونانى را رد مى كند.
دانشمندان يونانى در مورد راز ورمز طغيان پربركت رود نيل سه فرضيه مختلف داشتند:
۱ ـ فرضيه اول اين بود كه بادهاى دائمى كه در فصل تابستان به سمت جنوب مى وزند مانع از جارى شدن آب نيل به سوى دريا مى شوند از اين جهت آب نيل جمع مى شود و طغيان مى كند.
۲ ـ فرضيه دوم اين بود كه: سرچشمه نيل در يك اقيانوس قرار دارد، در فصل تابستان آب اقيانوس بالا مى آيد و نيل طغيان مى كند.
۳ـ فرض سوم اينكه: طغيان رودخانه نيل بر اثر ذوب يخ هاى كوههاى سرچشمه هاى نيل است.
هرودوت هر سه فرضيه را مستدلاً رد مى كند اما در عين حال خود او در رديابى سرچشمه هاى نيل به بيراهه افتاده مى گويد سرچشمه رود نيل در نزديكى حبشه ميان دو كوه قرار دارد و براساس همين تفكر درصدد سفرى اكتشافى به حبشه برمى آيد كه اين سفر عملى نمى شود.
بعد از «هرودوت» چند جوان ماجراجو از اهالى GREAT SURT حدود سالهاى ۴۰۰ قبل از ميلاد مسيح براى كشف سرچشمه نيل از صحرا گذشتند و به يك آبادى رسيدند.
در آن آبادى سياه پوستان كوتاه قد آنها را دستگير كردند و به شهر بردند. اين آبادى در كنار رودى قرار گرفته بود كه از باختر به خاور روان بود و تمساحان زيادى داشت، وجود تمساح نشانگر آن است كه ناحيه مزبور در مناطق بالايى رود نيل قرار داشته است.
صدسال بعد از «هرودوت» ، ارسطو فيلسوف معروف يونانى سرچشمه رود نيل را كمى دقيق تر در منطقه اى از آفريقا به نام AGROS OROS كه به معنى «كوه نقره اى» است تعيين كرد.
يك قرن بعد از ارسطو جغرافيدانى به نام ERATOSTHENES به اطلاعات ارزشمندى درمورد مسير فوقانى رود نيل دست يافت.
وى معتقد بود كه رسيدن به سرچشمه نيل به دليل قرار داشتن آن در ناحيه اى بسيار گرم و غيرمسكونى مقدور نيست.
«نرون» و سرچشمه رود نيل
«نرون» امپراتور معروف روم كه مجذوب سرزمين فراعنه شده بود، با علاقه شديدى كه به كشفيات جديد داشت دوتن از سرداران سپاه روم را براى دنبال كردن مسير رودخانه نيل به آفريقا فرستاد. اين دو سردار و سپاهيان همراه آنها پس از طى مسافتى طولانى، با باتلاق هاى زيادى مواجه شدند كه حتى بوميان آن منطقه نيز نمى دانستند آن سوى باتلاق ها چگونه است و تصور اين را هم نمى كردند كه روزگارى آدميزادى از آن عبور كرده باشد.
هيأت اعزامى «نرون» وجود گياهانى انبوه و به هم پيچيده را در آن باتلاق ها گزارش دادند و تأكيد كردند كه نه با پاى پياده و نه با قايق از اين باتلاق ها عبور نمى توان كرد.
سرداران رومى و همراهانشان در آنجا دو كوه بلند را مشاهده كردند ليكن جز چند رشته آب فرعى چيز ديگرى مشاهده نكردند و بى ترديد آن رشته آبهاى فرعى نمى توانست سرچشمه نيل باشد، لذا در آنها اين فكر قوت گرفت كه شايد سرچشمه نيل يك درياچه زيرزمينى است .
سرداران «نرون» تا منطقه SUDD پيش رفتند اما در همان جا متوقف شدند و آن سفر رنج آور بى نتيجه به پايان رسيد.
اينكه «نرون» به چه انگيزه اى دنبال سرچشمه رود نيل بود خود مسأله اى قابل تأمل است بى ترديد «نرون» از انجام اين كار اهداف سياسى نظامى داشت زيرا به محض دريافت گزارش سفر سرداران خود ، تصميم گرفت نيروهاى رومى را براى تصرف حبشه به آفريقا اعزام كند، اما تاريخ اقدامى در اين زمينه را ثبت نكرده است.




جاذبه هاى توريستى مصر در عهد باستان

تسلط و اقتدار امپراتورى روم صلح پايدار را در منطقه خاورميانه براى مدت زمانى طولانى به ارمغان آورد و آرامش پايدار مديترانه موجب رونق اقتصادى شد.
در ضمن جاده هاى امن و مسيرهاى آبى  بى خطر موجب ظهور پديده جديدى به نام «سفرهاى تفريحى» شد و به زودى رونق گرفت تا آنجا كه همانند آن تا عصر حاضر تكرار نگرديده است.
كوتاه سخن اين كه بر اثر اين تحولات، دره نيل با جاذبه هاى توريستى خود در جهان باستان تبديل به يك منطقه گردشگرى شد.
يكى از دلايل مهم گسترش توريسم مصر باستان اين بود كه دره نيل علاوه بر داشتن چشم اندازهاى خارق العاده و بناهاى شگفت انگيز تاريخى، از امكانات ارتباطى فوق العاده اى بهره مند بود.
زيرا از مسير آبى بنادر Ostia و اسكندريه، سفر به مصر با كشتى هاى بزرگ امكانپذير بود و گردشگران مى توانستند در داخل خاك مصر نيز به وسيله قايق هاى كوچك به هر كجاى نيل كه بخواهند سفر كنند و از زيبايى هاى آن لذت برند و در ضمن يكى از عجايب دنياى قديم يعنى فانوس دريايى معلق اسكندريه را تماشا كنند.
براى توريست هاى دنياى قديم سياحت در بندر اسكندريه حال و هواى خاصى داشت. در اين شهر بندرى، از ماهيگيران خشن بى سواد تا فرهيختگان مصرى همگى در فن موسيقى خبره بودند به طورى كه هنگام برگزارى كنسرت ها حتى عادى ترين شنونده در صورتى كه نوازنده در نواختن آهنگ كوچكترين اشتباهى مى كرد لب به اعتراض مى گشود.
گردشگران اروپايى دنياى قديم، پس از هجوم به بازارهاى اسكندريه و ديدار معابد شهر در مسير رود نيل به جنوب سفر مى كردند. در اين منطقه دو شهر ديگر با جاذبه هاى توريستى زيبا جلب توجه مى كرد.
اين دو شهر «ممفيس» و «هليوپليس» بود.
در شهر «ممفيس» به گردشگران پس از انجام دادن آداب مذهبى اجازه داده مى شد تا از پشت دريچه ها به گاو مقدس «آپيس» در آخور مقدسش نگاهى بيندازند و تماشاگران در شهر «ممفيس» مى توانستند اهرام ثلاثه را كه از عجايب هفتگانه جهان بود تماشا كنند.
در فاصله نه چندان دور از اهرام ثلاثه در محلى موسوم به Coroc گردشگران به تمساحان اداى احترام مى كردند و به آنها گوشت و شيرينى مى دادند و كاهنان از اين خداى خزنده مى خواستند تا براى قبول هداياى گردشگران و نذورات آنها آرواره هاى خود را باز كنند.
سرچشمه رود نيل در نقشه قرن هيجدهم
از قرن هيجدهم نقشه اى در دست داريم كه نشان مى دهد سرچشمه رود نيل از محل تلاقى دو رود تشكيل مى شود و يكى از اين دو رود از درياچه اى كه اطراف آن را كوههاى بلند احاطه كرده اند سرازير مى گردد.
اين نقشه را يك راهب اسپانيايى به نام Beato di liebana براساس نظريه Apocalypase تهيه كرده است.
اما در جغرافياى Ptolemy براى نخستين بار كل مسير نيل بازسازى گرديد و فرضيه Strubo كه معتقد بود سرچشمه نيل در قلمرو غرب آفريقا قرار دارد با قاطعيت رد شد.
در جغرافياى Ptolemy منشأ نيل در موريتانى عتيق تعيين شده بود و به درستى سرچشمه نيل را در كوههاىMoon مى دانستند چون قله هاى پربرف اين كوهها به هنگام شب نور ماه را منعكس مى  كردند و درياچه هاى منطقه بر اثر اين انعكاس بسان شب هاى مهتاب مى درخشيدند آن كوهها را Moon ناميده اند.
كوتاه سخن اين كه آن چه را كه Ptolemy از مسير رود نيل ترسيم كرده بود تا اوايل قرن نوزدهم بدون تغيير باقى ماند و بعد از آن با كشفيات جديد به تدريج تغيير يافت.
سرچشمه نيل به روايت «مسعودى»
مسعودى (ابوالحسن على ابن حسين) مورخ وجغرافيدان معروف عرب متولد بغداد كه در طول قرن دهم ميلادى در قاهره سكونت داشته است كتابى دارد به نام «مزرعه طلا و سنگ هاى قيمتى» . اين كتاب حاوى اطلاعات مفيد و موثقى در مورد سرچشمه رود نيل است. براساس نظريه «مسعودى» جريان هاى سرازير شده از كوههاى ماه «قمر» سرچشمه نيل را تشكيل مى دهند و مجموعه اين جريانات از طريق يك رودخانه به دو درياچه مى ريزند.
كوههاى «قمر» كه در لغت عرب به معنى ماه است ظاهراً ميان كوههاى Ruwenzori واقع شده و جريانهاى مختلف آب از آن كوهها جارى شده و به درياچه «ادوارد» مى ريزد و پس از گذشتن از Semliki به درياچه «آلبرت» كه يكى از منابع مهم تأمين آب نيل مى باشد مى پيوندد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط amir  |